تبليغاتX
koorosh
زشتی و زیبایی ازان خودت

ه دوچشم خوشگلت از آن من

روی و برو دست و پا زان خودت

آ که افتادش کلاه از آن من

سرهر حرف سخن از نام تو

جانهادم نام خود برنام تو

جیم دیگرمیدهم ازخود تورا

نه من این جیم ازکرم دادم تورا

آمدش تشدید و آن دادم تورا

درد من نبودن دال ودل است

دال دادم دل ندادن مشکل است

+ نوشته شده توسط کوروش قشنگ در جمعه 1 شهریور1387 و ساعت 5:28 |

عشق را باید که دیگر بار دید

عشق را باید که در ان لحظه ی دیدار دید

عشق را باید نه در گفتار .دزر پندار دید

عشق را باید در دل عاشقان بیدار دید

عشق را باید که هم در قامت دلدار دید

عشق را باید که هم در زندگی هم کار دید

عشق را باید به چشمان سیاه یار دید

عشق را باید به دستان پدر بسیار دید

عشق را نه

روشن نباید دید گاهی تار دید

+ نوشته شده توسط کوروش قشنگ در چهارشنبه 1 اسفند1386 و ساعت 2:4 |

(the gift (foroogh farokhzad

I speak out of the deep of night

out of the deep of darkness

I speak and out of the deep of night

should you come to my house o kindsoul

bring me a lamp and a window 

through which i may the view the croud of the happy allay

 

+ نوشته شده توسط کوروش قشنگ در یکشنبه 28 بهمن1386 و ساعت 3:47 |
 

آخرین بار اخرین حرف تو را شنیدهام دیشب بود

و امشب آخرین شب آخرین تب های سوزان با کمی هزیان مستی

که تو را فهمیدهام در این حرارت

در همین داغی به یاد اورده ام چیزی که آنروز آخرین روز آخرین شب

در خم و پیچ مدام شهر تو

که تو را در جاده های شهر تو فهمیده ام

شهر تو آخرین شهری که اکنون قلب من افسرده و رنجورو سرگردان سراغ قلب تو بی هیچ امیدی به جز امید در آغوش تو بودن

در آغوش تو اما بهترین و آخرین یار

آخرین یار

آخرین یاری که اکنون نیستی با من

به جان تو که هر لحظه به هنگام تب و مستی من از یادتو لبریزم

و امشب آخرین شب در همین مستی و تب

من تا سحر

می سپارم جان

+ نوشته شده توسط کوروش قشنگ در یکشنبه 28 بهمن1386 و ساعت 3:38 |
درختان را به تن لرزه درامد

زرد برگ مردهای از شاخه افتاد

که هنگام خزان است

پرسه ی عجیب ان پرنده ها

در نمایی از غرو ب پاییزی سرخ و صدای گریه ی کلاغکان

همگی گویای حرفی بودند

که خزان نزدیک است

پدرم گفت که روزی همگی خواهیم مرد

پدرم مرد خزان او را برد

پدرم سبز تر از بهار بود

ولی آن خزان بی رحم که او را آزرد

برگ زردی شدو افتادو بمرد

پدرم نگفت معنای خزان را که به من

ولی آنگاه که مردش آن گفت

 

+ نوشته شده توسط کوروش قشنگ در جمعه 26 بهمن1386 و ساعت 2:51 |
دوستان شرح ژریشانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه ی بی سرو سامانی من گوش کنید

گفت گوی من وحیرانی من گوش کنید

+ نوشته شده توسط کوروش قشنگ در جمعه 26 بهمن1386 و ساعت 2:38 |

زندگی شاید :

افروختن سیگاری باشد  در فاصله ی رخوتناک دو هم آغوشی

زندگی شاید:

ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد.

+ نوشته شده توسط کوروش قشنگ در سه شنبه 23 بهمن1386 و ساعت 2:21 |


Powered By
BLOGFA.COM